گذار عمر(سروده ای از دکتر عضدزاده)
گذار عمر

در یکی از روزهای روزگار
آمدم دنیا ز لطف کردگار
هم پدر، هم مادرو اقوام دور
خنده می کردند بر این نوظهور
هیچ من را قدرت و نایی نبود
بی وجود مادرم تابی نبود
مادرم با شیره جانش مرا
پرورید و مهر بخشیدش مرا
کودکی گشتم به چالاکی باد
چست و چابک، فارغ از غم ها و شاد
زین محله تا محلات غریب
می دویدم، می جهیدم چون لهیب
دیگران در حیرت از اعمال من
شاکی از رفتار و بلواهای من
غیر بازی، در سرم فکری نبود
فکر نان و آب و سودایی نبود
نرم نرمک، صوت من مردانه شد
گفت و فعلم اندکی رندانه شد
******************************************************************
قد کشیدم، هیکلی افراشتم
دست و بازویی به هم پرداختم
گفتنم: اینک تو گردیدی جوان
قدر خود را از همین حالا بدان
چون جوانی از کفت بیرون شود
داغ و افسوس تو بر گردون شود
روزگاری خوب بود و با صفا
در هوای عشق و در کوی وفا
در جوانی مست و بی پروا بدم
واله و پر شور و پرغوغا بدم
مدعی بر عالم و آدم شدم
خبره و استاد در کارم شدم
ناگهان دیدم که زودی دیر شد
دست و پایم بسته و زنجیر شد
ناگهان دیدم که کم سو گشته ام
پنبه گردیده تمام رشته ام
بر سر من برف پیری می نشست
استخوانم از پی هم می گسست
بارش برفی که آرامش نداشت
با خصال و طبع من سازش نداشت
بارش برفی بدون انتها
عمر من می کرد او، از من جدا
عده ای گفتند: زیباتر شدی
به، چه می آید به تو جو گندمی
از فریب مردمان شادان بدم
غافل از آنکه کمی نادان بدم
خودفریبی آخرین تدبیر بود
گرچه محنت ها مرا شب گیر بود
پیری ام را مدتی انکار بود
از جوانی در سرم افکار بود
گرچه انکار از من و اصرار از او
عاقبت پیروزی و اعجاز از او
گرچه در پیکار با جمعی جوان
مدعی هستم که باشم قهرمان
لیک در خلوت خدایا می کنم
با غم و محنت مدارا می کنم
دهر من را می نمی دادم امان
کسر ساعت می شدم اندر جهان
سمعکی از بهر گوشم ساختند
چشم را با عینکی آراستند
هم فشار و چربی و هم قند خون
رفت بالا، حال من شد گونه گون
بازوانم سست می گردید و شل
گفتمانم می شدی همچون دهل
قامتم ناراست می شد چون کمان
سر بساییدم به روی زانوان
بهر رفتن من دگر پایم نبود
یا گریز از چوب دستی ام نبود
گفتنم: اینک تو فرتوتی و پیر
بهر عقبایت برو توشه بگیر
پس میانسالی بپرسیدم که کوش
واعظ شیب است در اطراف گوش
ای دریغا شد بهار من شتاء
آری، اما من بدم در خود رها
عمر شیرینم بدین تندی گذشت
ای دریغا، من ندانم چون گذشت!
در جوانی بخت با من یار بود
کی مرا از پیری ام اخبار بود؟
کی مرا از پیرچشمی بد خبر؟
یا مرا از خیرگی ها بد حذر؟
کی مرا سستی دست و ضعف پا
با خبر می کردم از روز قضا؟
****************************************************************
ای جوان، اکنون ببین احوال من
چون که دانستی همه اسرار من
با تو می گویم هرآنچه بایدت
بلکه روزی، این همه کار آیدت
گرچه می دانم تو هم مانند من
سخره می گیری همه اقوال من
قصه تلخی است عمر آدمی
سال ها نبود، بود یک آن، دمی!
عمرنوحت گر بود در این سرا
ساعتی نبود به پیش آن سرا!
باغ سبزی را که امروزت به پا است
رخت پاییزی بدان، آن را سزا است
پس غنیمت دان و قدرش را بدان
لحظه هایش را، ز زر برتر بدان
بهر هر ساعت تو را باید هدف
عمر، باشد گوهری اندر صدف
بد گذاری می کند این عمر، چون
همتی کن، زین ستون تا آن ستون
***********************************************************************
حال گویم من تو را پندی دگر
گر بگیری گوش، باشد چون شکر
گرچه حالا من شدم پیر و ضعیف
لیک دارم این زمان، طبع لطیف
من عمود خیمه ام بهر شما
روشنی خانه و شمع شما
تا منم، جمع شم مستحکم است
مهر و الفت با شما جای غم است
پس تو با پیران مدارا می نما
احترام شیخ را یک جا نما
این سخن از آل پیغمبر به گوش
زال را در حفظ حرمت ها بکوش
هم پدر، هم مادرت تکریم کن
بعد حق، خود را بدو تسلیم کن
تا عزیز خلق و هم خالق شوی
عاقبت فردوس را لایق شوی
ديرزماني بود كه اندر انديشه آفرينش نشریه ای بودم از براي آگاهي مردمان از آنچه بر پیران اين سرزمين ميرود و اين مهم دست نداد تا اينكه به لطف مهربان آفريدگار جهانيان اندر آستانه فرخنده روز جهاني سالمند(برابر با يكم اكتبر2009 و نهمين روز از ماه مهرگان1388)توفيق رفيق راهم شد تا به ياد دو نازنين پيري كه همه هست و نيستم از آنان است و اينك سالياني است كه از فيض حضورشان و از گرماي پر مهر دستان ملكوتي شان محرومم - نازنين پدر و مهربان عمه ام- و مادر خوبم -كه عمرش دراز باد- اين وبلاگ را پيشكش نمايم به تمامي فرزانه پيران اين ملك آريايي و همه آنان كه اندر انديشه اين عزيزان اند و اندر پي فرصتي تا حرمت شان پاس دارند و اندر خدمت شان بكوشند.